امان از روزی که زنها عاشق شوند
آن زمان است که دیگر اوج تنهایی فرا می رسد
لبخند برایش سنگین میشود
دنیا برایش کوچک می شود
و با هر بی محلی ؛لحظه ای هزاربار به هزارطریق می میرد
و چه دشوار است مردن...
زن که باشی وظیفه ات سنگین است
باید سخت تر از کوه باشی و چشم پوش تر از هرچیز و صبورترین انسان روی زمین
باید بیاموزی برای اشک هایت شانه ای محکم باشی
باید بتوانی حال دلت را خوب کنی
باید باوجود تمام رنجش ها و بی محلی ها لبخند بزنی
مرد است دیگر....
او همیشه به خنده های تو دلگرم است
فقط او نیست که تکیه گاه امن توست
این تویی که پشتش را گرم می کنی
او نمی فهمد دلتنگی یعنی چه
او با هرسن و سالی،پسربچه ی خردسالی است که اگر دستش را ول کنی زمین میخورد
تا زانو های زخمی اش را نبوسی و قربان صدقه اش نروی و دستش را نگیری توانی برای بلند شدن ندارد
اما سهم این عشق برای تو بانو فقط بوییدن پیراهن بجامانده اش است.
امشب نه خودت را دارم نه پیراهنی که بوی تو را بدهد
چقدردلتنگم توام و چقدر بیزارم از عشق حقیقی که به من هدیه کردی
باید بیاموزم معشوقه بودن برای تو را نه همسر بودن
همسری تو مرا فرسوده کرد.خسته ام خسته
خسته از نبودنت و این عشقی که روی دستم بادکرده
ای کاش......
دوستت دارم همسرم
برچسب:
نویسنده: النا سلیمانی