خرید بک لینک
یکی دوماهی میشه که دیگه فرق کردم

دیگه دوستش ندارم

دیگه گوشام از شنیدن حرفاش سنگین شده

زن عاشق بی پناهه،مثل سگی که التماس می کنه

اما دوماهه دیگه همه چیز فرق کرده

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

شاید زندگی تماشای سرخی قهوه ای رنگ وحس کردن و نوشیدن لیوان چای بود یا تماشای غروب خورشید از بلندی رو به محوطه ای باز و سرسبز،شاید زندگی تماشای چهره ی کودکانه ی طاها و صدای فریادهایش بود یا وجود فاطمه که هرشب بگوید: گوشیتومیدی؟

شاید زندگی دیدن لوس بازی ها و لجبازی های حسین بود.شاید زندگی لذت بردن از پوشیدن لباس های گلدار بود،شاید زندگی بوسیدن ادم موردنظرمون بود.شاید.....بیخیال

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

همیشه بقیه گامهای زیادی ازم جلو بودن.مثلا زمانیکه دوستام کتونی های سفید و بزرگ و چشم نواز میپوشیدن،من کف کفشام سوراخهایی داشت که از گزند بارون در امانم نمیگذاشت یا وقتی دوستام به راحتی ازدواج کردن و رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

حس می کنم خیلی از اهدافم دور شدم،من اونقدر غرق زندگی شدم که فراموش کردم رویا بسازم وبرای رسیدن به رویا هام زندگی کنم.زندگی هنوز زیبایی های خودشو داره این بسته به ما داره چطوری ببینیم یا پیداشون کنیم.باید روی رویا ساختنم کارکنم.همین

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

میدونی شاید کسی از وبلاگم دیدن نکنه یا شایدم به محض باز کردنش و دیدن اراجیفم ،صفحه وبلاگو ببنده اما در هر حال من بدلیل اینکه هیچ کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم ،از اینکه حس می کنم شاید یه روزی مطالبمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

امشب متوجه شدم اون چرا بهم بی محلی میکرد.شاید اونطوری که باید به چشمش نمی اومدم اون هم رغبتی به بودن بامن نداشت ولی خوب رفت که رفت بابا.این روزا حال دلم خوبه. فکر میکنم برای شاد بودن باید خودت باشی وخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: شنبه 13 بهمن 1397 ساعت: 5:38

گاهی اوقات بعضی ها با واردشدن به زندگیمان ردپایی به ججا میگذارند که خیلی چیزها را تغییر می دهد. گاهی هرچه تلاش کنیم زندگی مثل سابق نمی شود.عاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1397 ساعت: 12:44

مدت ها و شاید سال ها منتظر اومدن سال 97 بودم.همیشه فکر میکردم سال 97 برام  سرشار از موفقیت و اتفاقات خوبه . و امیدوارم که اینطور باشه.این روزها اتفاقات خوبی افتاد و در کنار فرد مورد علاقم روز های خوبی رو سپری کردم.ای کاش این روزهای خوب هیچوقت تموم نمی شد....در هرصورت من باید همه چیزو تغییر بدم.حسرت خوردن کار درستی نیست وفایده ای به حال من نداره.اصلا آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1397 ساعت: 15:43

من همیشه یه آدم معمولی بودم.

همیشه میترسیدم از ریسک کردن و مثل بقیه بودن

واسه همین هم خیلی چیزارو توی زندگیم تجربه نکردم چون فکرمیکردم غلط هستن

خیلی وقتاهم از خیلی چیزها چشم پوشیدم و به کم قانع شدم چون فکر کردم ،کم داشتن بهتر از نداشتنه...و همیشه سعی در قناعت کردم

نمیدونم کارم درست بوده یا نه

شایدم اشتباه کردم،نظرشماچیه؟

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 23:49

احساس خوب

مثل تا کردن آستین کودکی

و لمس دستان کوچک و انگشتان ظریفش

و این یعنی زندگی هنوز لحظات زیبایی داره

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 23:49

خوشحالم که گل نیستمگل که باشی نمی تونی حرفی بزنیاگه بهت توجه نکنن و یادشون بره که تو هم هستی و تو هم بهشون نیاز داری اما یه روزی بالاخره حواسشون بهش جلب میشه و متوجه حضورش میشن شایدم بهش ترحم می کنن اما اون روز خیلی دیره اون روز پژمرده شده و شایدم برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1396 ساعت: 20:56

حس می کنم زندگیم شده مثل خواب

باورش ندارم

یه تکرارمداوم

روزمرگی هروزه

کارهای تکراری

سهمم از زندگی مشترک روزی یک ساعت باتو بودنه

خستم

خسته

ای کاش یه روزی از خواب بیدارشم

.....

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:05

گاهی اوقات خسته میشم

مثل احساسی که چندوقته گریبان گیرم شده

نه حوصله ای برای خوندن کتاب

نه احساسی و ذوقی برای دور زدن

نه انگیزه برای تدریس و اهداف آرمانی

...

یعنی چی می تونه حالمو بهتر کنه؟؟؟

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:05

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که در آغوش قبا بوده ای

برچسب: نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:59

من خیلی عوض شدم.دیشب یکی بهم گفت: آدمی مگه دوست داشتن هاشو کنار می زاره؟ و اینگونه بود که متوجه شدم چقدر زود از آرمانها و آرزوهام فاصله گرفتم.این زود تقریبا برام سه سال طول کشید.شایدم مثل فیلم ها تا شخصیت اصلی از سختی ها عبور میکنه و به مقصد می رسه خوش خوشان میشه و فیلم تموم میشه؛ولی زندگی مثل فیلم نیست ،تا به یه مقصد می رسی وارد اصل داستان میشی. خودمو گم کردم خیلی زیاد گاهی اوقات دلم برای قبلا هام تنگ میشه اما حتی به اندازه یک لحظه حاضرنیستم به گذشته برگردم آه که چقدر دلم از این حال و اوضاع گرفته از فردا دوباره شروع میکنم.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:23 توسط از دادامه مطلب

برچسب: نوشته, نویسنده: النا سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 3:59

صفحه بندی